عاشقانه ها

Saturday, October 28, 2006


در خیابان حسد
تک و تنها
.بودم
کوچه هایش همه آز
خانه هایش همه پوچ.
مردمانش به که دارند نیاز؟
مردمان از همه رنگ
از سیه تا به سیاه
مردمان چشم به دستان هم اند
و به دل
عاشق مرگ
از برای همه اند.
مردمان
خنده به لب
گوش به تو
در مقابل به تو خنجر
همه ازپشت زنند.
عجب است
عجب از شهرو دیار است مرا
عجب از رشک و حسد
عجب از سنگدلی
عجب از عشق گلی
که سرا پا همه را
می کند بهت خودش.

Friday, October 13, 2006

و تو را می خوانم
آری
تو را
ای که در نور نگاهت
در خیال و در صفایت
نیستم من
حتی برای آرزوهایت
و چرا من
بازتو را می خوانم
شاید هنوز در خا نه ی ما
گل سرخ
سرخ است
و شاید خورشید هنوز
از شرق طلوع می کند
نمی دانم
.شاید
و باز تو را می خواند
ولی این بار
قلبم
در هوای اشک
با هزارن رشک
ولی چه حاصل
باز نیستم در نگاهت
.با تمام خندهایت

Saturday, November 26, 2005


تو یه مهتابی ترین
شب دنیا
یکی باید
.بشه همراه
همراه قصه هامون
همدردغصه هامون
.دلتنگ گریه هامون
تو یه اون شب عجیب
تویه حوض خونمون
ماهی ها یکی یکی
جون دادن
.مث برگای خزون
میدونی
آخه توو همون شبا
تو پیشه ماهی بودی
قصه غصه هاتو
دونه دونه
مث دونه
به ماهی
.تو فقط گفته بودی
ماهی مون طاقت نداشت
پولکایه تنشو
دونه دونه
مث میخک
داده بود
.به دل بی قرار تو
پولکا توو دست تو
همشون ماهی شدن
همشون توو حوضمون
.دوباره رها شدن
حالا دیگه من و تو
توی حوض دلامون
دوباره
مث تمون ماهیا
شدیم رها
.توی اون همه صفا

Tuesday, November 22, 2005


گریه ها یه تو برام
مرحم دردای منه
گریه ها یه بی صدات
می ریزه از گو نه هات
می چکه روی تنت
.با همه خستگی هات
من مئ گم گريه نكن
.تو مئ گئ سخته برام
مئ دونم سخته برات
.مي دونم سخته برات
اما گريه هائ بي صدات
بد جوري
خرابم مي كنه
خودتم خوب مي دوني
آخرم
.يه روز جوابم مي كني
تو يه هق هق صدام
تو مي گريه نكن
آخه اون روز نمي آيد
تا من و تو ما بشيم
بال پروازبگيريم
دو تايي
.خدا بشيم
وقتی از پشت نقاب
با تو صحبت می کنم
گریه ها تو می شنوم
.گریه ها یه بی صدات
آخه اون صداي تو
مر حم زخماي منه
جان منه
.روح منه
عزيزم گريه نكن
زندگي يه قفس
قفسه بي در و پيكر
.قفسه بي نفسه
نفساي من تويي
گريه هاي تومنم
.خسته و دربه درم

Saturday, October 15, 2005


من تو را از کوچه های یاس
از شعله های سرد
از خانه های درد
از انزوای نور
در انتها یی دور
یافتم
با کوله باری از غرور
حال این منم
یک ساحربی سحر
یک بنده ی بی عبد
یک عاشق بی عشق
یک ماهی بی آب
در ساحل دریا
در عمق آن رویا
افتاده ام چون خار
با تو تو هم آنجا
باد آمدو آن خار
رفت از دیار یار
با پیچ و خم بسیار
رفت از کنار یار

Thursday, October 13, 2005


وقتی که یادش بود
دلتنگ
زیبا بود
با قاصدک می گفت
این دل برای او
با خود ببر این جام
تا می کند بسیار
در وقت نوش می
لب می خوردبر می
می مست او هشیار
مست تر منم از می
آخر چه شد آن می
آخر چه شد آن هجر
هم من ز من بی زار
هم تو ز من بی زار
آخر چرا این عشق
چون می تمامی داشت؟
من با خودم بردم
جام شرابم را
تا از خدا جویم
من بی نها یت می
دادش به من از عشق
آن بی نهایت می
نوشیدم آنرا من
تا آخرین قطره
شد عاشقی پیدا
در آخرین لحظه

Tuesday, October 11, 2005


در خلوت شب می شنوم باز صدایی
در کنج دلم می شنوم باز نوایی
در دشت دلم نیست به یک دم
خالی ز دم عشق خدایی
JavaScript Codes